تبليغاتX
خاطرات دل کوچک من






















خاطرات دل کوچک من

کاشکی همه آدمهای این کره خاکی ستاره آرزوهاشون رو از آسمون می چیدند...

آخی از بچگی تا حالا باهاش بزرگ شدم سخته که قسمت آخرش اکران شد و دیگه نمیاد ولی همیشه

تو قلبم میمونه "هری پاتر".   :-(

نوشته شده در شنبه 18 تیر1390ساعت 14:11 توسط دختر آریایی| |

روزي دختر كوچكي از مرغزاري مي گذشت. پروانه اي را ديد بر سر تيغي گرفتار. با احتياط تمام پروانه را
 
آزاد كرد. پروانه چرخي زد. پر كشيد و دور شد . پس از مدت كوتاهي پروانه در جامه پري زيبايي در برابر
 
دختر ظاهر شد و به وي گفت: به سبب پاكدلي و مهربانيت. آرزويي را كه در دل داري بر آورده مي سازم.
 
دخترك پس از كمي تامل پاسخ داد: من مي خواهم شاد باشم. پري خم شد و در گوش دخترك چيزي
 
زمزمه كرد و از ديده او نهان گشت. دخترك بزرگ مي شود. آن گونه كه در هيچ سرزميني كسي به
 
شادماني او نيست. هربار كسي راز شاديش را مي پرسد با تبسم شيرين بر لب مي گويد: من به حرف
 
پري زيبايي گوش سپردم. زماني كه به كهنسالي مي رسد. همسايگان از بيم آنكه راز جادويي همراه او
 
بميرد. عاجزانه از او مي خواهند كه آن رمز را به ايشان بگويد: به ما بگو پري به تو چه گفت؟ دخترك كه
 
اكنون زني كهنسال و بسيار دوست داشتني است. لبخندي ساده بر لب مي آورد و مي گويد: پري به من
 
گفت همه انسانها با همه احساس امنيتي كه به ظاهر دارند. به هم نيازمندند!.
نوشته شده در پنجشنبه 4 فروردین1390ساعت 0:47 توسط دختر آریایی| |

با یک پیشنهاد صد میلیونی رو به رو هستید اما در برابر شما ده تا هفت تیر قرار داره که فقط یکی از اونها پره باید یکی از هفت تیر ها را بردارید به طرف پیشانیتان هدف گیری کنید و ماشه را بچکونید اگر جان سالم به در بردید شما یک میلیونرید.این ریسک را می کنید؟

نوشته شده در یکشنبه 18 مهر1389ساعت 15:14 توسط دختر آریایی| |

سلام منو ببخشید دیگه دوباره سال تحصیلی شروع شدو درسو درسو درس دیر دیر آپ میکنم شاید نیام پیشتون تو وبلاگاتونو نظر بدم

قول میدم جبران کنم تو نوروزو تابستون

اگه کاری داشتید بهم بگید

درهرصورت ببخشییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید!

نگید خیلی خرخونه نه فرصتشو ندارم سرم با کلاس شلوغه .............در هر صورت!

 

پ.ن:ببخشید

جبران میکنم

 

 

نوشته شده در یکشنبه 4 مهر1389ساعت 21:14 توسط دختر آریایی| |

سلام:

اومدم بگم فردا شب ی پدیده ای رخ میده که زمینو مشتری به نزدیک ترین حالتش تو ۵۰سال

اخیر میرسه وتا ۱۲ ساله دیگه تکرار نمیشه وشما میتونید اونو خیلی واضح ببینید

این مطلب ربطی به وبلاگم نداره اینو نوشتم تا بعضیا که فکر میکردن حدود ی ماه پیش

این اتفاق رخ داده بدونن تخیلی شدن.

ممنون.

اینم واسه روی گل شما:

 

خداوند هرگز وارد ذهنتان نمیشود و دری که او از آن استفاده میکند قلب شماست.

                                                                                                      (پائوکوئلیو)

نوشته شده در دوشنبه 29 شهریور1389ساعت 22:32 توسط دختر آریایی| |

نمیدونم هر چند وقت یکبار میای اینجا یا اصلا میای یا نه ...

 ولی میخوام بگم امسال که از هم جدا میشیم دلم واست خیلی تنگ میشه اونقدر که حتی فکرشم نمیتونی بکنی

 تو این سه چهار سال که باهم دوست بودیم خیلی چیزا ازت یاد گرفتم و به این آسونیا نمیتونم فراموشت کنم

 یادته با هم میرفتیم تو باغچه ی مدرسه میشستیمو حرف میزدیم تو به ورودیه باغچه میگفتی آمازون و ...

امیدوارم امسال به حرفام گوش کنی پاشی بیای پیش من (من هیچ وقت نمیام اونجا خودت خوب میدونی چرا

 و میدونی جای من از تو ازهمه نظر بهتره)اگرم نیومدی امیدوارم هر جا هستی موفق باشی و ی دوستای

 خوب پیدا کنی (وهیچ وقت منو فراموش نکنی) کاش اون موقع بیشتر قدرتو میدونستمو بعضی وقتا که

 ناراحتت میکردمو تو منو میبخشیدی رو پیش نمی آوردم.

 

پ.ن: خیلی دوست دارم عزیزم و هیچ وقت فراموشت نمیکنم امیدوارم سال بعد پیشم باشی اگرم نبودی هر جا هستی موفق باشی.

دوست دارم.

نوشته شده در شنبه 20 شهریور1389ساعت 15:53 توسط دختر آریایی| |

هنگامی که دخترک  ده سال داشت مادرش او را وادار کرد تا

در یک دوره ی ورزشی شرکت کند.یکی از آن تمرینات پریدن از روی

 یک پل به داخل آب بود .او تا سر حد مرگ میترسید.همیشه در آخر صف

ایستاده و با پریدن هر کودکی به درون آب بیشتر میترسید چرا که بزودی

نوبت پرش او فرا میرسید.یک روز که استادش ترس او را دیده بود وادارش

کرد تا بعنوان نفر اول از روی پل بپرد .

اما وحشتی که داشت آنچنان سریع نا پدید شد که حتی زیبا ترین پرش را هم

انجام داد.

                                                         مکتوب(نویسنده:پائولوکوئلیو)

 

نوشته شده در سه شنبه 16 شهریور1389ساعت 13:37 توسط دختر آریایی| |

کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه   کشاورز و  مردم روستا تصميم گرفتن  چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه . 

مردم با سطل  روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي  روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .

 روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .

مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود    

 

نوشته شده در شنبه 23 مرداد1389ساعت 21:39 توسط دختر آریایی| |


زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم.»

عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»

مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

 

 

نوشته شده در دوشنبه 11 مرداد1389ساعت 15:48 توسط دختر آریایی| |

داستان درباره یک کوهنورد است که میخواست از بلندترین کوه ها بالا برود.او پس از سالها آماده سازی،ماجراجویی خود را آغاز کرد.ولی از آن جا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست.تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب بلندی های کوه را تماما در برگرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید.همه چیز سیاه بود.اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود
.
همان طور که از کوه بالا می رفت.چند قدم مانده به قله کوه.پایش لیز خورد.و در حالی که به سرعت سقوط میکرد.از کوه پرت شد
.
در حال سقوط فقط لکه ای سیاهی را در مقابل چشمانش می دید
.
و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت
.
همچنان سقوط میکرد و در ان لحظات ترس عظیم.همه رویداد های خوب و بد زندگی به یادش آمد
.
اکنون فکر میکرد مرگ چقدر به او نزدیک است.ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.بدنش میان اسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود.و در این لحظه سکون برایش چاره نماند جز آن که فریاد بکشد
:
خدایا کمکم کن
!
ناگهان صدای پر طنینی که از اسمان شنیده می شد جواب داد
:
از من چه میخواهی؟

-
ای خدا نجاتم بده!
-
واقعا باور داری که من میتوانم تو را نجات بدهم؟

-
البته که باور دارم.
-
اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است را پاره کن
.
یک لحظه سکوت
...
و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد
.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند
.
بدنش از یک طناب اویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود... و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

نوشته شده در جمعه 25 تیر1389ساعت 13:5 توسط دختر آریایی| |

الا ای آهوی وحشی کجایی مرا با توست چندین آشنایی

دو تنها و دو سرگردان دو بیکس

دد و دامت کمین از پیش و از پس

بیا تا حال یکدیگر بدانیم

مراد هم بجوییم ار توانیم

که می‌بینم که این دشت مشوش

چراگاهی ندارد خرم و خوش
که خواهد شد بگویید ای رفیقان رفیق بیکسان یار غریبان
مگر خضر مبارک پی درآید ز یمن همتش کاری گشاید
مگر وقت وفا پروردن آمد که فالم لا تذرنی فردا آمد
چنینم هست یاد از پیر دانا فراموشم نشد، هرگز همانا
که روزی رهروی در سرزمینی به لطفش گفت رندی ره‌نشینی
که ای سالک چه در انبانه داری بیا دامی بنه گر دانه داری
جوابش داد گفتا دام دارم ولی سیمرغ می‌باید شکارم
بگفتا چون به دست آری نشانش که از ما بی‌نشان است آشیانش
چو آن سرو روان شد کاروانی چو شاخ سرو می‌کن دیده‌بانی
مده جام می و پای گل از دست ولی غافل مباش از دهر سرمست
لب سر چشمه‌ای و طرف جویی نم اشکی و با خود گفت و گویی
نیاز من چه وزن آرد بدین ساز که خورشید غنی شد کیسه پرداز
به یاد رفتگان و دوستداران موافق گرد با ابر بهاران
چنان بیرحم زد تیغ جدایی که گویی خود نبوده‌ست آشنایی
چو نالان آمدت آب روان پیش مدد بخشش از آب دیده‌ی خویش
نکرد آن همدم دیرین مدارا

مسلمانان مسلمانان خدا را

 

                                                                                 حافظ

نوشته شده در چهارشنبه 16 تیر1389ساعت 22:6 توسط دختر آریایی| |